از نیامدن ها دلگیرم . از نرسیدن ها ملول و از
دیرها خسته و از انتظار بیزار .
مدت هاست که آمدنت را انتظار می کشم و تو
انگار از آسمان هم بلند تر و بالاتری .
نگرانم و هر شب ، نرسیدنت را گریه می کنم .
دلواپسم که نکند بی بهانه پای به راه بگذاری .

دلواپس می شوم وقتی که فکر می کنم نکند مرا
جا بگذاری و من ثانیه ثانیه نرسیدنت را بشمارم .
کاش کمی نزدیک تر می شدی و فاصله ای را
که خسته ام کرده کم می کردی .
مگذار فاصله بیش از این ما را گم کند و آمدنت
را پیدا نکنم .
پرومته برای آزادی انسان ها از کنترل طبیعت, آتش را به ارمغان آورد, اما
خود برده همان آتشی شد که قرار بود آزادکننده انسان ها باشد.
اکثر انسان های امروزی از تناقضات شخصی وسیله ایی می سازند برای
پرده پوشی و کتمان تناقض اصلی و حیاتی زندگی, یعنی تناقض میان صداقت
و درستکاری و منفعت شخصی.
انسانی که هنوز به کالا تبدیل نشده و شرافت انسانی و انسانیت را چوب
حراج نزده باشد, مطمئنا از درد دیگران رنج میکشد و قادر است که شرایط
ناسالم
را درک کند. چنین انسانی با پافشاری بر اصول انسانی میتواند غیرممکن ها
را ممکن سازد.
بیاد داشته باشیم که اقتدار لحظه هاست که خاطره ساز گذشته است و
رقم زننده آینده.
من به دیروز نمی اندیشم
زندگی لحظه کوتاهی ست
همچو روییدن گیاه, از دل خاک
و یا فروریختن یک برگ,
از شاخ (شاخه) درخت
من به دیروز نمی اندیشم
زندگی لحظه کوتاهی ست
لحظه را دریابیم
تا بکاریم گل رویا را
روی گلدسته صبح
و بخوانیم آواز
در طلوعی دیگر
لحظه را دریابیم
من آن زمان به روشنی خورشید می اندیشم که
افق چشمانت بر نگاه منتظر من تابیده باشد .
من آن زمان دست بر سینه گرم اقاقیا می کشم
که ضمیر خسته من با گرمای دستان نوازشگر
تو آرام گیرد .
دلتنگی من زمانی به تبسم مهر ، به شادمانی گلها
تبدیل می شود که زلال عطر تو در فضای کوچه
پر شود .
من آن زمان به موسیقی عشق ، و به صدای غربت
باران گوش می دهم که گرمای نفس هایت در
لحظه لحظه های من اوج بگیرند .
من آن زمان به آرامش دریا و سپیده صبح می رسم
که به تو رسیده باشم .
"سعید"