ای رايحه ی تابناک زمان, ای گمشده ی ديارهای
دوردست باز ای که تمام وجودم ساز تو کرده است.
من اکنون تصوراتم فوران ميکند و لحظات شيرينی
را که به دنيايی دگر پرواز کرده اند را ميجويد.
لحظاتی که هر گز باز نخواهند گشت و اين
منم که ان روزهای رميده را در اين دم ميجويم.
روزهايی را که با دوستان و ياران خود بمرور
بزرگ شديم و در اين بزرگ شدن ها عطوفت
ومهر در دل ما جای ميگرفت. پيوند هايمان
محکم و استوارتر می شد و الفت ما هر ان
بيشتر از پيش و قلبهايمان به هم نزديک و
راه يگانگی و صفايمان طويل تر. ولی افسوس
که زمانه پرده های مختلف را نمايش می دهد
و هر کدام از ما در پرده های متفاوت اين نمايش
گمشديم.

نشانی
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
"نرسيده به درخت"
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست
“ سهراب سپهری “