

نوشته ی روی عکس ها
۱
گل ها هم زنگ زده اند
زير باران ِ عدم,
از کوری نور
و من,
در چهار راه دهکده ی خود
ديرگاهی ست
سخن از پرچم مهر می گويم
۲
درد من از تنهايی نيست
درد من از کوتاهی سقف رابطه ها,
از مردن مهربانی,
عمق فاصله هاست
ای مهربان, همسايه
پشت ِ پنجره
دنيا جاری ست


برای کسانی که با باز کردن عکسها مشکل دارند.
۱
دل ِ دنيا پر شده از مه
چون غباری تاريک
آنطرف, آنسوی مه
شور و شادی برپاست
وز پنجره ايی نيمه باز
ماه پيداست
اما تو هنوزم
با نگاهی کم سو
به غبار کدری مينگری
خود را باور کن
مه پس زدنی ست
۲
ايستادن جايز نيست,
حتی ثانيه ايی
بايد رفت,
فراتر از کلام,
ايستادن جايز نيست
بايد رفت


اين پست سه تا عکسه که بر آنها نوشته ام:
۱
فرصت برای نوشتن کم است
نوشته هايی که شايد خوانده نشود
و من بين ِ بينهايت ِ انتخاب های حافظه ام
دورترين تخيلاتم را برميگزينم
۲
در حس ِ عميقی از زندگی
بويی خاص, يا نوری متفاوت
دوباره به اوجم ميبرد
درز پنجره را باز ميگذارم
برای ميهمانی شبنم
۳
از پشت ِ پنجره
دشت ِ سبز را در ديدگانت ميجويم
حس ِ غريبی ست
گويا دستی در راه است
برای پايان بهانه ها
پ. ن. دوستان عزيز اگر عکس ها باز نشد, دکمه ی ريفرش (F5) را يکبار بزنيد.
پرسيدن يک استعداد و توانايی انسانی ست, چرا که تنها انسان است که
می پرسد, از خود و از چرايی و چگونگی. پرسيدن چيزی نيست جز پر
کردن چاله های ناآگاهی و چاه های ندانستن ها برای تکميل دانسته ها.
از اين طريق است که انسان برای راه يافتن به حقيقت ها آغوش خود را
به روی تمام جهان باز ميکند و از طريق واقعيت های موجود به دانسته ها
و ندانسته ها چنگ ميزند.
زندگی يعنی حرکت مداوم بر روی ريلی که به سويی روان است و من
گاهی با نگاهی حفار و پلکی خسته و خواب آلود و گاهی با ..... آن را
دنبال می کنم.
شگفتا که چه رمز و رازی دارد اين جان جای گرفته در کالبد, که می توان
از آن, هم منفذی به قعر دره های خوف انگيز ساخت و هم نردبانی به سوی
بلند ترين نقطه ی منحنی صعود.
به تو ای چشمان خيره ی وحشی گفتم: زندگی دو پاست, زندگی رفتن است و
نه سکون, حتی با چشمان بسته.
زندگی سفر است, سفری عظيم با مقصدی عظيم تر.