ای کاش می تونستم خودم را از آقای سکوت به آقای
ديوار و سنگ تبديل ميکردم ولی چه کنم که خمير مايه
ی افراد با يکديگر بسيار متفاوته.

نوشته ی روی عکس
باز باران آمد
تا بخواند ز تو با اين دل نا آرامم
باد بيرحم هم از سر غيض, زوزه کشان
در درون سينه ام غوغا کرد
آسمان دل من می گريد
و دلم بارانی ست
و من آهسته در آينه ی تنهايی خويش
گيج و حيران
ترا می جويم
در گذرگاه زمان, دالان خاطره ها
"ن. باور"
ما انسان ها در زندگی خود گاها به خيال
پردازی دست ميزنيم و با روياهای خود ساخته
روزگار ميگذرانيم.
اما زمانی بخود می آييم و بايد تفاوت واقعيت
و رويا را بالاجبار پذيرا شويم و دست به يک
تصميم جدی و عاقلانه و نه احساسی بزنيم.
دوش وقت سحر از خواب بجستم
در ظلمت شب, خيره بدنبال تو گشتم
همه جا را سر زدم با نگاهی حيران
غافل که تو در خوابی و اين منم پريشان
متاسفانه لحظات تصميم گيری هميشه يکی از
سخت ترين و گاهی دردناک ترين لحظه ی زندگي
ست. سخترين از اين زاويه که در اکثر موارد
بايد از چيزی گذشت و دردناک از اين جنبه که
اين گذشتن گاهی از روی اجبار است و نه خواست
خويشتن. ولی هر چه شود بايد به نيروی اميد,
اميدوار بود.

نوشته ی روی عکس ها
۱
من دلم ميخواهد
کلبه ايی سازم از جنس بلور
خالی از رنگ و ريا,
سر هر طاقچه اش يک گل سرخ
آسمانش همه صاف,
در درونش همه عشق و, همه نور
تا نشينيم تو و من, من و تو
به تماشای بهاری ز پس ِ پنجره اش
۲
خواب می ديدم
خم و راست شدن گل ها را,
در تند باد نسيم
لرزش سايه ی گياهان را,
بر خاک
و صدای غرش امواج را,
در همهمه ی باد.
حسی به من می گويد
روشنايی
در همين نزديکی هاست
پ. ن. با اميد خط ها را خواهم شمرد