تبليغاتX
لحظه های انتظار
با اميد خط ها را خواهم شمرد. "باور"
 


نوشته ی روی عکس ها

۱
بادها
چوب حراج به زندگی زده اند
و تو نمی دانستی
که فولاد هم شکستنی ست

۲
اگر چه برگ گل آبی ست
به رنگ آسمان
اما نگرانم
از ابرهای پنهان

۳
در کوچه پس کوچه های خويش ميگردم
بدنبال دری
تا بکوبم با کوبه ی دل بر آن
تا ببينم
تابيدن خورشيد را از پشت شب

۴
منطق زندگی خيلی ساده بر هم ميخورد
با خط زدن اسمی,
نوشتن اسمی,
در حاشيه ی تقويم
رستن نهالی,
در کوير بی کسی
و يا در دل
و پيوند ابر با باران,
در تنهايی برکه

۵
من زندگی را
در روياها تفسير ميکنم
در عبور از طول زندگی
سوگوار کژدُم نخواهم ماند

۶
دريچه ی فردا را بگشايم
به آنسوی هجران
تن را شويم
در آبشار فردا
آينده از آن ِ من است

 

+ ترنم ها و نجواها در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  

 

۱
اکثريت ما انسان ها با روبرو شدن با  تلخی ها, باز هم سعی ميکنيم که

 

کور سويی از چراغ اميد را برای خودمون روشن نگاه داريم. اين نوع

 

برخورد شايد از خوش بينی و خوش خياليه و يا شايد هم در رويای خواب

 

هايی هستيم به رنگ بهار. واقعا که زندگی چه بازی هايی داره. يک اتفاق,

 

قلقلکی, .....  و بعدش هم رسم دشوار زندگی.

 

آره به همين سادگی.

 


۲
ديشب را با رويای تو به صبح رسوندم. بيشتر شب ها همين رويای تکراری,

 

تکرار ميشه اما صبح ...... نميدونم چرا به فراموشی سپردن اين رويا محال

 

بنظر ميرسه. آخه اين رويای شيرين داره کم کم به يه کابوس تبديل ميشه.

 

چقدر ساده يک رويا ميتونه به يک کابوس تبديل بشه.

 


۳
صبح که ميشه باز هم باران و آسمان در سکوت. چتر را ميبندم تا تمام

 

وجودم از قطرات باران خيس بشه. بوی ديوارها و زمين باران خورده هم,

 

تمام فضا را پوشانده. يه چيزی ته دلم ميگه ديره, اما دور نيست که دوباره

 

شور و شادی رو با تموم وجود بشه لمس کرد.

 

خيلی ساده ميشه به آينده اميدوار شد.

 


۴
برای هر کاری بايد دليلی يافت. دليلی برای گفتن, دليلی برای نوشتن,

 

دليلی برای سرودن, دليلی برای ....

 

ديشب خواب ميديم که از خواب بيدار شده ام و برای اولين بار, آسمان

 

رنگ آبی عشق بخود گرفته بود و حضورت از هميشه پررنگتر.

 

خيلی ساده ميشه عشق را حتی در رنگ آبی آسمان ديد.

 


۵
هميشه لحظه های خيلی ساده و عادی, آبستن اتفاقات مهم زندگيند. درست

 

مثل يک اتفاق ساده و گره خوردن دو نگاه به هم. نگاهی که هميشه بياد

 

ماندنی خواهد بود.

 

ساده تر از اينا هم  ميشه?

 

 

+ ترنم ها و نجواها در  جمعه بیست و دوم تیر 1386  

 

۱
تابستان دوباره از راه رسيد, چند هفته ايی ميشه که گرما شروع

شده و همراه با گرما انگار چيزای ديگه هم تو هوا پخش ميشه.

با گذشت ساليان, احساس ميکنم که همين چند روز پيش بود,

روزی که اون حادثه اتفاق افتاد. حادثه ايی که منو تا ساليان با

خودش کشوند, يا شايد بهتره بگم که هنوزم داره منو با خودش

ميبره. ای کاش ميشد بعضی از خاطرات را از ذهن پاک کرد.

۲
از پنجره به بيرون نگاه ميکنم.  آسمان  مثل هميشه گرفته ست.

احساس ميکنم که پاهام بيش از حد سنگين شده و شايد دليل

خميدگی پشتم به همين خاطر باشه. بعضی وقتا فکر ميکنم که

دارم به شکلی ديگه درميام. البته اينو کسی نميدونه و نميبينه,

بجز منو و آينه.

۳
هميشه همينطور بوده. يه گوشه ايی ميشينم و ميرم تو فکر.

شروع ميکنم لحظه ها را با دقت مرور کردن. دوست دارم بدونم

چرا و چی شد. هر چه سعی ميکنم تا شايد نشانه ايی پيدا کنم

اما فايده ايی نداره. نميدونم مشکل از ديد منه يا واقعا چيزی نيست

برای يافتن. تمام سعی ام را بکار برده ام تا بدونم اين درد لعنتی از

کی و از کجا شروع شد اما تلاش من مثل آب در هاون کوبيدنه.

۴
وقتی که شب ميشه يه دلشوره و يا يک دلتنگی عجيبی منو

ميگيره. نميدونم اين حس رو چی ميشه گفت. چند بار اول که

بسراغم اومد, چون بهش عادت نداشتم خيلی دگرگون شدم

بطوری که ساعت ها درگيرش بودم. منو با خودش ميبرد. به کجا؟

نميدونم. اما الان ديگه بخوبی حسش ميکنم. قبل از اينکه برسه,

خودمو به کارهای ديگه سرگرم ميکنم, اما بعد از مدتی مثل ويروسی

که در مقابل دارو مقاوم ميشه, دوباره جون ميگيره و .....

۵
آخرين باری که رفتم جلوی آينه, احساس کردم که جور ديگه ايی

داره نگام ميکنه. انگار يه بغضی تو نگاش بود. چونه هاش ميلرزيد

ولی کمی که دقيق شدم, ديدم که لرزش چونه هاش از روی خشمه, 

نه از بغض. عرق سردی رو پيشونيم نشسته بود. با ترس يه نيم

نگاهی بهش انداختم و او هنوز به من زل زده بود. تصميمم را گرفتم

و با تمام نيرو سرش فرياد زدم و محکم در را بهم کوبيدم و رفتم و صدای

 شکستن آينه بود که بگوش ميرسيد.

+ ترنم ها و نجواها در  یکشنبه هفدهم تیر 1386  

 

خبرم دادی که يکبار دگر در سفری

لعن و نفرين به سفر, دوری راه

 ضربانم دگر بار همی تند زند

 از خودم بيخود شوم

 فرياد زنم, شکوه کنم

از غم دوری و اين فاصله ها

 

در ماه ژوئن ۱۹۸۸ سوسن برای ديدار خانواده به مدت سه

هفته به ايران رفت و من چون در بيمارستان دوران رزيدنسی

 Residency را ميگذروندم نتونستم با او به ايران بروم.

 

روز رفتن

 روز بدرود فرا خواهد رسيد

اندوهی دردناک

 بر قلبم سنگينی خواهد کرد

 و نظاره کنم رفتنت را با چشمی اشکبار

 ****

روزهای نبودت را

 با خطی بر ديوار

 نشان خواهم ساخت

 و با اميد به لحظه ی ديدار

خط ها را خواهم شمرد

 تا بيست و يک

 ****

 در رويای روز بازگشتت

نگاهم را بر بلندای شور و شعف خواهم دوخت

 پرچم روزهای بودنت را برمی افرازم

 و از پلکان شادی بالا خواهم رفت

 تا اوج قله ی سرور
 

سوسن اوايل ژوئيه که درست چند روز قبل از تولدش بود

به آلمان باز ميگشت و  توفکر بودم که جشن بزرگی را براش

بگيرم و از تمام دوستان بخوام در اين ميهمانی منو همراهی کنن

و شعر زير رو که آماده کرده بودم برای هديه ی تولدش در اون

شب بهش تقديم کنم.

 

ياد دارم ز سر حادثه يک روز

پا به آن خانه گذاشتم

چشم در چشم تو دوختم

دل را به تو باختم

بعد از آن باز بگشتم

راز دل با تو بگفتم

عهد و پيمان ببستم

و حالا تو کنون

بهتر از هر کس ديگر بدانی

که تويی پاره ی جانم

که تويی اميد من, تاب و توانم

که تويی هستی من, روح و روانم

آری!

تو هستی همه ی ذره ی جانم

 

در انتظار بازگشتش روز شماری ميکردم و امان از لحظه

های انتظار.

 

صبح روز سوم ژوئيه از خواب بيدار شدم و خودم رو برای

 

اومدن سوسن آماده کردم. دسته گلی  خريدم و ساعت هفت

 

عصر خودم را به فرودگاه رسوندم. هواپيما به زمين نشست و

 

مسافران يکی يکی از قسمت چک گذرنامه و گمرک بيرون

 

می آمدند ولی خبری از سوسن نبود. تا ساعت ده شب رو در

 

فرودگاه منتظر سوسن موندم و بعد نااميد به منزل برگشتم. 

 

تلفن رو برداشتم و به خونشون تو ايران زنگ زدم. يکی از

 

برادرانش گوشی را برداشت و با صدای نگران کننده ايی

 

گفت...................

 

خبر کوتاه بود!

 

 

هواپيمای ايران اير در ساعت ده و هفده دقيقه ی صبح از مقصد

 

بندرعباس بسوی دبی به پرواز در امد و هفت دقيقه ی بعد

 

دويست و نود مسافر به همراه تمامی خدمه  در اثر اين حادثه

 

جان خود را از دست دادند.


 

چشم را می بندم

 

 

و بياد آورم آن دوران را

 

 

که نگاهم به نگاهت

 

 

و تبی تند به جولان افتاد

 

 

****

 

پشت يک پرده ی اشک

 

 

در پس ثانيه ها

 

 

چشم را می بندم

 

 

و دوره ميکنم يادت را

 

 

 و حال من مانده ام و مشتی خاطره و ای کاش ........

+ ترنم ها و نجواها در  دوشنبه یازدهم تیر 1386  

 

در بعضی از برهه های زمانی, زندگی افراد ميتواند با يک چرخش

ساده از سمتی به سمت ديگری برگردد, اما چيزی که در اين مواقع

بايد با هوشياری و دقت نظر بيشتری  مورد توجه قرار گيرد آن است

که, نگذاشت که احساسات و عواطف ما به بازی گرفته شود چرا که

در اين زمان های خاص, افراد در يک گيجی و منگی عجيبی قرار

دارند و بالطبع ضربه پذيرتر. شايد يکی از راه حل ها در چنين مواقعی

بقول قديمی ها آن است که غذا را بايد خوب جويد و بعد قورت داد و يا

بقول ديگری دست به استخاره زد و بعد تصميم به عمل مناسب گرفت.


فقط بياد داشته باشيم که بالا و پائين شدن های زيادی در اين لحظات به

سراغ ما خواهد آمد. بايد در حد امکان نگذاريم که  مغلوب اين تغييرات

گرديم, چرا که به راحتی يکی از اين بالا شدن ها ميتواند ما را بفريبد و

يکی از پائين شدن ها ميتواند ما را به مرز نابودی روحی و جسمانی

بکشاند.


پ.ن ۱. دوستان عزيز, من استخاره را صرف سر کتاب باز کردن نميدانم بلکه آن را به معنی در خود نشستن و با خود کلنجار رفتن برای گرفتن تصميمی  مناسب ميدانم.


پ.ن ۲. از تمام عزيزانی که با نوشتن کامنت و يا ديدن رد پايشان مايه ی دلگرمی اين حقير بوده اند صميمانه سپاس گزارم.

+ ترنم ها و نجواها در  سه شنبه پنجم تیر 1386