با عشق کی توانم کوشید !

کارم اندر عشق مشکل می شود
خان و مانم در سر دل می شود
هر زمان گویم که بگریزم ز عشق
عشق پیش از من به منزل می شود
بدایت عشق به کمال باعث می شود که عاشق معشوق را فراموش کند زیرا که حساب عاشق با عشق است ، با معشوق چه حسابی دارد ؟
مقصود عاشق عشق است و حیات و زندگی وی نیز از عشق است و بی عشق او را مرگ باشد .
صدا و سودای عشق از زیرکی جهان ارزشش بیشتر است ودیوانگی عشق نیز بر همه عقل ها برتری دارد .
هر کسی که در این دنیا عشقی ندارد مجنون و بی حاصل است و هر کسی که عاشق نیست خود بین و خود رأی ، و برای اینکه همه زنده و با درد باشند :
" کاشکی همه جهانیان عاشق بودند "
پ.ن. دوستان وهمراهان گرامی از اینکه در جمع گرم شما حضور دارم بسیارخوشحالم وامیدوارم که کم و کاستی های بنده حقیر را در قیاس با معلم و استاد ارجمند باورعزیز برمن ببخشایید .

همه جا سرد و ساکت بود که ناگهان شادی از گردِ
راه رسيد و در زد. نميدونم باور کنم يا نه! سلام
...سلام شادی, ای غنچه آزادی.آيا تو واقعاً برای
من اومدی؟ ...
اين همه سال کجا بودی؟ بارها و بارها بر زمين
برف نشست, تو نبودی. بارها و بارها باران های
پائيزی نم نم باريدند, تو نبودی. بارها و بارها
شب شد و ُصبح شد، اما... اما تو غیب ات زده بود.
"منتظر مانده چشمان تَرم, در اين سياهی, تا تو
بيائی"
اين همه مدّت کجا بودی؟
انگار افسانه به حقيقت پيوسته. َدر َبر پاشنه
خودش چرخيده و همه چيز (مثل روز) روشن شده است.
.............
.............
.............
پ.ن. قسمتی از بگو مگو با شادی Разговор со счастьем / اثر
شنبه سيزدهم مرداد
بيابان نگاهم,
دچار خشکسالی ست
مرا به طلوعی دوباره ببر
ببر به عمق مستی چشمانت
و به نگاهت,
ميهمانم کن
.................
يکشنبه چهاردهم مرداد

چون قاصدکان,
بر شانه های باد
بيا قصه آغاز کنيم
و گذر کنيم خيابان زندگی را
دوشنبه پانزدهم مرداد

با سينه ايی لبريز ِ شوق,
بر امواج ِ زمان
بيا قصه آغاز کنيم
برانيم,
تا دروازه ی لبخند

ای آشنا بخوان,
ترانه ايی از جنس آفتاب
از نگاهت فانوسی بساز
وز پنجره ی چشمانت, نشان ده
که آفتاب کجاست
با من بيا,
بيا تا آخرين پله ی مهربانی
ای دير آشنا!
بيا قصه آغاز کنيم
زندگی بی حضور تو,
چه بی صداست
........................

سپيده را در مه جستجو کن
در پهنای اين جهان
با من بيا
با من بيا تا بکاريم
حس ِ نيلوفر را,
در باغچه ی دل
................................

ای آشنا!
آيا پرواز پرنده را,
از قفس بسته ديده ايی؟
پنجره را باز کن,
رو به بهار
دير آشنا!
من از انتهای نگاهت
آغاز را به تماشا نشسته ام



نوشته ی روی عکس ها
۱
باور کن !
در يک آن می توان
ناتوانی را به توان برد
سياهی را عبور کرد
و پيوند زد خود را با آفتاب
۲
از چشمانت پرستويی سازم
تا پر دهم پرواز را,
عشق را,
در آرامش آسمان
به آنسوی سادگی
۳
هنوز
شقايق ها
عشق را تفسير و جاری می کنند,
در رودخانه ی زندگی
با بهار دستانت,
سبزم کن
پ.ن. دوست جوان و عزيزی بنام سعيد از اين به بعد در نوشتن مطالب در اين وبلاگ مرا ياری خواهد داد. پيشاپيش از اين دوست بسيار عزيز تشکر ميکنم و ورودش را به جمع وبلاگ نويسان خوش آمد ميگويم.