تبليغاتX
لحظه های انتظار
با اميد خط ها را خواهم شمرد. "باور"
ای عزیز ! هر چقدر که تلاش می کنم از عشق در گذرم ، عشق مرا شیفته و سرگردان می کند و با این همه او غالب می شود و من مغلوب .

با عشق کی توانم کوشید !

 

کارم اندر عشق مشکل می شود

                    خان و مانم در سر دل می شود

هر زمان گویم که بگریزم ز عشق  

                    عشق پیش از من به منزل می شود   

           

بدایت عشق به کمال باعث می شود که عاشق معشوق را فراموش کند زیرا که حساب عاشق با عشق است ، با معشوق چه حسابی دارد ؟ 

مقصود عاشق عشق است و حیات و زندگی وی نیز از عشق است و بی عشق او را مرگ باشد .           

صدا و سودای عشق از زیرکی جهان ارزشش بیشتر است ودیوانگی عشق نیز بر همه عقل ها برتری دارد .

هر کسی که در این دنیا عشقی ندارد مجنون و بی حاصل است و هر کسی که عاشق نیست خود بین و خود رأی ، و برای اینکه همه زنده و با درد باشند :  

" کاشکی همه جهانیان عاشق بودند "

 

پ.ن. دوستان وهمراهان گرامی از اینکه در جمع گرم شما حضور دارم بسیارخوشحالم وامیدوارم که کم و کاستی های بنده حقیر را در قیاس با معلم و استاد ارجمند باورعزیز برمن ببخشایید .  

+ ترنم ها و نجواها در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386  

 

 

نوشته ی روی عکس

 

دختر سبز بهار دل من

شعرهايم همچو باغی ست

پر از بوی بهار

با من از عاطفه ها حرف بزن

با من از عشق بگو

آنسوی درياها

کلبه ايی ست از جنس بلور

سينه ايی پُر, ز آواز و سرور

و نگاهی که شده ست خيره به در

دختر سبز بهار دل من

تو بيا,

تا سرائيم کنون آواز شور

تو بمان ای دختر رويای دور

با من از عشق,

بال پرواز بگو

 

+ ترنم ها و نجواها در  شنبه بیستم مرداد 1386  


همه جا سرد و ساکت بود که ناگهان شادی از گردِ

راه رسيد و در زد. نميدونم باور کنم يا نه! سلام

...سلام شادی, ای غنچه آزادی.آيا تو واقعاً برای

من اومدی؟ ...

اين همه سال کجا بودی؟ بارها و بارها بر زمين

برف نشست, تو نبودی. بارها و بارها باران های

پائيزی نم نم باريدند, تو نبودی. بارها و بارها

شب شد و ُصبح شد، اما... اما تو غیب ات زده بود.

"منتظر مانده چشمان تَرم, در اين سياهی, تا تو

بيائی" 

 

اين همه مدّت کجا بودی؟

 

انگار افسانه به حقيقت پيوسته. َدر َبر پاشنه

 

خودش چرخيده و همه چيز (مثل روز) روشن شده است. 

.............
.............
.............
.............

پ.ن. قسمتی از بگو مگو با شادی Разговор со счастьем / اثر

« َدر ِبه ِنه وا » ترانه سرای مشهور شوروی

 

شنبه سيزدهم مرداد


 

نوشته ی روی عکس


 

بيابان نگاهم,

دچار خشکسالی ست

مرا به طلوعی دوباره ببر

ببر به عمق مستی چشمانت

و به نگاهت,

ميهمانم کن

 

................. 

 

 

 يکشنبه چهاردهم مرداد

 

 

نوشته ی روی عکس

 

بيا کوچ کنيم
چون قاصدکان,
بر شانه های باد
بيا قصه آغاز کنيم
و گذر کنيم خيابان زندگی را

..............

 

دوشنبه پانزدهم مرداد

 

 


نوشته ی روی عکس

 

بيا برانيم آرام,
با سينه ايی لبريز ِ شوق,
بر امواج ِ زمان
بيا  قصه آغاز کنيم
برانيم,
تا دروازه ی لبخند

 

................

 

 

سه شنبه شانزدهم مرداد

 

 

نوشته ی روی عکس

 

ای آشنا بخوان,
ترانه ايی از جنس آفتاب
از نگاهت فانوسی بساز
وز پنجره ی چشمانت, نشان ده
که آفتاب کجاست
با من بيا,
بيا تا آخرين پله ی مهربانی
ای دير آشنا!
بيا قصه آغاز کنيم
زندگی بی حضور تو,

چه بی صداست

 

 

........................

 

 

چهارشنبه هفدهم مرداد

 

 

 

نوشته ی روی عکس

 

سپيده را در مه جستجو کن
در پهنای اين جهان
با من بيا
با من بيا تا بکاريم
حس ِ نيلوفر را,
در باغچه ی دل

 

 ................................

 

 

پنج شنبه هيجدهم مرداد

 

 

 

 

 نوشته ی روی عکس

 

 

ای آشنا!
آيا پرواز پرنده را,
از قفس بسته ديده ايی؟
پنجره را باز کن,
رو به بهار
دير آشنا!
من از انتهای نگاهت
آغاز را به تماشا نشسته ام

 

 

+ ترنم ها و نجواها در  شنبه سیزدهم مرداد 1386  

 

نوشته ی روی عکس ها

۱
باور کن !
در يک آن می توان
ناتوانی را به توان برد
سياهی را عبور کرد
و پيوند زد خود را با آفتاب


۲
از چشمانت پرستويی سازم
تا پر دهم پرواز را,
عشق را,
در آرامش آسمان
به آنسوی سادگی

۳
هنوز
شقايق ها
عشق را تفسير و جاری می کنند,
در رودخانه ی زندگی
با بهار دستانت,
سبزم کن

پ.ن. دوست جوان و عزيزی بنام سعيد از اين به بعد در نوشتن مطالب در اين وبلاگ مرا ياری خواهد داد. پيشاپيش از اين دوست بسيار عزيز تشکر ميکنم و ورودش را به جمع وبلاگ نويسان خوش آمد ميگويم.

+ ترنم ها و نجواها در  یکشنبه هفتم مرداد 1386