واسه همه ما آدم ها یه روزی یه چیزی اصله اما همین طور که بزرگ
می شیم می بینیم اون چیزی که برامون اصل بوده الان حتی جزء
فرعیات هم به حساب نمی یاد ! می خوام بگم ما جوونا در مسیر
زندگی ، خیلی وقتها احساسی تصمیم می گیریم و اگه یه بزرگتری هم
بهمون اعتراض کنه ، ممکنه حرفش رو قبول نکنیم . پس همین جاست
که باید مواظب کیش و مات شدن توی بازی زندگی باشیم ، چون ممکنه
تا به آخر راه نرسیده مات بشیم .
تمام واقعیت ها و حقایق زندگی ، خوشی ها و نا خوشی ها ، سختی ها
و مصیبت ها همه در مسیر کوتاه و جریان زودگذر خوابیده . اگه کسی
قدر امروزش رو بدونه ، خاطره دیروز رو با خوشبینی و رویای فردا
رو هم با امیدواری سپری میکنه .

یه جایی نوشته بود " لحظه ها را دریاب ، چشم فردا کور است " من
نمی خوام منظره های دور دست زندگی رو ببینم ، فقط می خوام جلوی
پام روشن باشه ، همین یک قدم کافیه . امیدوارم نه شادی های آدم ها
به حدی برسه که اون ها رو از تعهد و همدردی با مردم جدا کنه ، نه
غصه ها تا حدی باشه که باعث افسردگی و یأس و دلمردگی بشه.
"سعید"
در باغ زیبا گل سرخ و زنبق کنار هم شکفته اند
تا بر رخ ژاله ی بامدادی بوسه زنند .
پشت باغ ، صخره ای پوشیده از گیاه و گل
سر به سوی آسمان کرده و پیرامون آن را
جنگلی خرم فرا گرفته است که یک سره تا
دره ی سر سبز ادامه دارد .
همه جا مانند آن روزگاران که من در آتش عشق
می گداختم و هربامدادان با چنگ خویش به پیشتاز
مهر فروزان می رفتم از عطر گل آکنده است .
اکنون که جنگل ها هر بهاران سر سبز می شوند
و جاودانه زندگی ازسر می گیرند ، ما نیز دل قوی کنیم
و از آنان سر مشق گیریم .

طعم لذات گذشته را بچشیم و به دیگران نیز بچشانیم
تا خوشی های جهان را بخیلانه برای خود نخواسته باشیم .
از این پس باید در هرمرحله از زندگی راه و رسم
شاد بودن و نشاط اندوختن را بیاموزیم .
ولی من این سعادت را جز در کنار ... نمی یابم ،
زیرا وقت خوش را باید با آنان که قدر خوشی را
می دانند به سر برد .
"سعید"
یکی از مسائلی که بطور مدام در طی دوران زندگی انسان
ها مورد بحث فراوان قرار گرفته, مسئله ی اعدام یک انسان
توسط انسان دیگری بوده و هست.
بقول عده ایی, انسان ترکیبی ست از واقعیت و امکان و تا
زمانی که انسان زنده است, قسمت اعظم او را امکان هایی
که به روی او باز هستند و یا گشوده می شوند می سازد و
اعدام یک نفر تقلیل دادن او به گذشته اش میباشد چرا که
امکان دگرگون شدن را از او سلب می کند.
عده ی دیگری معتقدند که وحشت ایجاد شده از اعدام مانع
تکرار آن میشود.
آیا چون جامعه به خشن ترین شکل انتقام میگیرد و این حق
را القا میکند که باید خشونت ورزید, جامعه به خشونت عادت
می کند و توان خشونت ورزی در جامعه بالا میرود؟
عده ایی معتقدند در جایی که جامعه در حل ناهنجاری های
اجتماعی وا بماند, ضعف, شکست خوردگی و بی عدالتی خود
را با فراهم ساختن و سر به نیست کردن عضوی از خود, زمینه
ی جنایتی دیگر را فراهم می سازد چرا که حد شعور آن جامعه
تا بدانجاست که بجای اصلاح خود, فرد خاطی را از میان برمیدارد
و یا در یک جمله ی کوتاه, اعدام را قتلی می دانند با جلوه ایی
قانونی.
اما براستی واقعیت چیست؟
پ. ن. تسلیت به تمام آزاد مردان و زنان به مناسبت شهادت مولای متقیان
حضرت علی (ع).
...................................................................................
