تبليغاتX
لحظه های انتظار
با اميد خط ها را خواهم شمرد. "باور"
 

خورشید به آرامی خودش را کشوند به پشت صخره ی کنار اقیانوس اطلس 

و بدون اینکه خودش بدونه  یکی از زیباترین صحنه های طبیعت را خلق می

کرد. آنطرفترقایقی تن به آب می سائید و از ساحل دور میشد. روی ماسه ها 

هم هر کسی بکاری مشغول بود و من هم زیر سایبان رستوران نظاره گر.


بعد از گذشت مدتی خودم را به هتل رسوندم تا شاید بیداری دو روز گذشته  

را کمی جبران کنم. روی مبل دراز کشیدم و خاطرات گذشته را به مرور 

نشستم. گذشته ایی که با تمام بالا و پایین شدن هاش چقدر زود گذشت, 

درست مثل همین امروز که به گذشته پیوست.

صبح از خواب بیدار شدم و بعد از گشت و گذاری در محیط پیرامون هتل 

و دیدن مناظر زیبایی از طبیعت, خودم را برای مراسم آماده کردم.

راس ساعت پنج درمحل برگذاری برنامه حضور داشتم. بعد از اجرای چند 

برنامه, لحظه ایی را که سالیان در انتظارش بودم فرا رسید.

 

اسامی را یک به یک صدا میزدند و من با  شوری وصف ناپذیر در 

انتظار. 

خانم دکتر نغمه ...., از جای کنده شدم با فریادی از شوق, لبخندی 

بر لب و ..................


دخترم به تو افتخار می کنم هر چند که هنوز راه درازی در پیش است.

.............................................................................. 

یلدایتان مبارک

 

+ ترنم ها و نجواها در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386  

 

چند روزی ست که می بارد. انگار خیال ایستادن هم ندارد, عینهو 

همون شب. یادت هست که دوشادوش هم و با چترهایی بر سر, چگونه 

سنگ فرش های پیاده روها را طی می کردیم. شده بودیم بخشی از طبیعت 

و چیزی که به ذهن نمی اومد گذشته بود و آینده. فقط خنده بود و خنده.

 "باور"

 

+ ترنم ها و نجواها در  سه شنبه بیستم آذر 1386  

 

روزها و هفته هاست که دستم به قلم نمی رود. اما امشب به امید یافتن 

واژه ها بیدار مانده ام تا این نوشته  را بر باد  نویسم, تا گرد جهان پیچد 

و تو را یابد. بجستجوی واژه ها رفتم. رفتم و رفتم تا به پرچین نگاه تو 

رسیدم.  بازگشتم با کوله باری از خاطرات.


من به اون برق نگات

من به اون مهر و صفات

من به اون عشق نشسته تو چشات

من به اون پاکی بی رنگ و ریات

من به اون خنده ی پر شور و نشاط

من به اون خال نشسته رو لبات ای یار,

گرفتار شدم

 

"باور"


+ ترنم ها و نجواها در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386  

 

در پیاده رو نشسته است و تابلو های رنگارنگش را کنار خود چیده ،

با مداد کنته اش هم در حال زدن طرحی است .

لحظاتی تو را محو رنگ ها و هنرش می کند و چشمت را می گشاید

به چیزهایی که نگاه می کنی و نمی بینی !

ذهنت را از هجوم تصویرهای بی روح اطرافت یکسره می برد به

دنیای رنگ ها ، طرح ها و منظره ها .

 

 

آن یکی نیز در کنارش و با قلم و مرکبش می نویسد و می نویسد .

کلمات زیر دستانش به رقص در آمده اند ، کلماتی که هر یک صاحب

روح شده اند و راز درونشان را به تو می گویند .

شعرها و حکمت ها و جملات عارفانه و ناب ، با دست های هنرمند

او صد برابر به نور وجودیشان نزدیک تر شده اند .

او نیز هنرش را نه در گالری ها و موزه ها و تالارها ، که پیش چشم 

تو عرضه کرده است که شاید اندکی از دغدغه معاشش رفع شود .

...

ای کاش دغدغه هیچ هنرمندی تامین معاش نبود .

 

پ ن : باید بگم که جای خالیه آقای باور کاملا حس میشه و امیدوارم که هر چه

سریع تر با نوشته های زیباشون بار دیگه روشنایی رو به این کلبه برگردونند . 

 

+ ترنم ها و نجواها در  سه شنبه ششم آذر 1386