تبليغاتX
لحظه های انتظار
با اميد خط ها را خواهم شمرد. "باور"
 

۱

شب شده است و جهان در زیر فشار مه نفس نفس میزند. 

اما من بیدار مانده ام  تا یاد و یادگارت را که به یاد سپرده ام 

با خود تکرار کنم. خاطره هایت نگاهم را پر میکند و بوی 

حضورت در مشامم پیچیده است.

 

زمان رفتن است

اما,

تنهایی پای سفر ندارم

بیا دل بدریا زنیم

و به ریش دنیا بخندیم

 

۲

در بیداری میخوابم و خواب میبینم, خواب آن تکه ابر پشت 

پنجره را. کاش کمی ببارد. اگر پنجره را باز کنی, غبار را میشود 

از زندگی زدود. میدانی شعرهایم بی نام تو از قافیه خالیند و 

بی رنگ؟ راستی نگفتی نامت را به  چه رنگی بنویسم.

 

تصویر زندگی را به تماشا نشسته ام

در قاب پنجره

انگار بیابان است,

تا بی نهایت

و باران دلتنگی ها,

مدام میبارد

 

۳

بعد از رفتن تو همه چیز خالی ست, حتی دست هایم. امروز 

را هم گذراندم, با اشتیاقی کهنه نشدنی در دل. با خود میگویم,

 نکند آخر قصه همین باشد. نکند اندکی بمانی و بگذری. با توام, 

صدایم را میشنوی. کاش میشد فکرم را به تعطیلات ببرم.

 

کاش به آن هفت روز میگفتم

قرار ما باشد

برای هر هفته

 

+ ترنم ها و نجواها در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  

 

۱

سالیان سال در مقابل دیواری سرد و سنگی ایستاده بودم. بهاران آمد و 

خزان ها رفت و تنها چیزی که برجای ماند سکوت بود و سکوت, همراه 

با فرداهای بی رویا. 

می دانی؟

چراغ شیشه ایی دلم را

سالیان پیش

دشمن که نه

دست دوست شکست

 

۲ 

می دانی, هنوز هم در گذر از خیابان ها, رد پاهایت را در پیاده روها 

میشود دید اما خیابان از سایه درختان تهی ست. هنوز هم دیدن یک کشتی 

روی آب, مرغان ماهیخوار را یادآوری میکند و هنوز هم رد پرواز و 

صدای غازها تداعی کننده خاطرات شیرین, اما بی تو گم شدن در خیابان

لذتی نخواهد داشت.
 

۳

به بیابان های خیال پناه میبرم و خاطرات را یکی یکی به نخ میکشم تا 

شاید قصه ایی نویسم پر از رنگ. قصه ایی که  با وجود تمام سايه های 

افتاده بر تنهايی ها, نوید بخش  تابش  آفتاب باشد  تا شاید بشود  سردترين

خاک جهان را به گرمترين لبخند ها پيوند زد. قصه ایی…............... 

نفس نفس ميزنم

در زير واژه های ناگفته

با خود میگویم

اندکی تاب بياور

بی هيچ هراسی

در مسير باد

افق نزديک است

۴

می دانی شب های خداحافظی, شب های خنده و گریه است,  شب های 

بغض است و سکوت و روز خداحافظی دلتنگی است که  بدرقه کنان 

دست تکان میدهد و حالا به لبخند تصویری خیره شده ام  که انتهای باد 

را نشانه رفته است.

به روز خانه تکانی

رخت تنهاییم را

به باد می سپارم

و سنجاق میزنم

عشق و امید را

بر سینه فردا

 

+ ترنم ها و نجواها در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386  

 

چون برگی پاییزی که باد ، گاهی نوازشم می کند

سوار بر تکه ابری می شوم سرشار از آرزوهای محال .

گاهی هم سوار بر امواج متلاطم دریای بی مهری .

بعضی ها از صدای شکستنم ذوق می کنند و صدای

التماس دستانم را نمی شنوند .

مرا آنقدر خرد می کنند که از من ، منی باقی نمی ماند .

من محبت را از مردمانی خواستم که عشق را نمی شناسند .

 

 

کاش می شد دستان زمان ، گره از بند کفش های فرسوده

عمر می گشود و آن را در قدمی نا تمام ، نرسیده به فردا

نگه می داشت . آن وقت من سرود رهایی را در گوش تو

می خواندم و همیشه با تو آشنا می ماندم .

افسوس که زمان گذشت و فردا رسید و در پس آن فرداهایی

آمد که مرا به این حقیقت رساند : چون می گذرد ، غمی نیست .

 

"سعید"

+ ترنم ها و نجواها در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386  

زندگی مثل یه دفتر مشق می مونه ! اولش تمیز و ننوشته .

بعد که خوندن و نوشتن رو یادمون میدن ، با خوشحالی

می ذاریمش جلومون . برگ اولش رو خوش خط و خوانا

می نویسیم ، ذوق داریم و دوستداریم یه شبه به آخرش

برسیم !

 

 

 

به وسطاش که می رسیم کم کم خسته می شیم . احساس

می کنیم تکراری شده . نمی فهمیم چی می نویسیم ، فقط

از رو عادت قلم رو به حرکت در می یاریم . دیگه شروع

می کنیم به بد خط نوشتن . اگه از اول حواسمون جمع بوده

و با مداد نوشته باشیم ، شانس استفاده از پاک کن رو داریم

اما اگه با خودکار نوشته باشیم مجبوریم رو اشتباهاتمون

خط بکشیم بدون اینکه اثرشون محو بشه و خلاصه هی

برگه ها رو حروم کنیم . به آخرش که رسیدیم جا کم می یاریم و

حسرت می خوریم که چرا برگه ها رو بیخودی حروم کردیم ...

 

 

 

چه خوبه همه مون وقتی به ته دفتر مشقمون رسیدیم با افتخار

ببندیمش و حسرت به دل یه حرف قشنگ نمونیم .

 

"سعید"

+ ترنم ها و نجواها در  چهارشنبه پنجم دی 1386