زمان گنگ است و ساعت ها کند می گذرند .
کوچه را جایی برای رد پای عابری گذرا نیست .
خنده های بی صدا و تاریک ، در سایه آواز قاصدک
گم شده اند . از گذشته می گذشتم ... جای خالی
تنگ ماهی بی ماهی ، حوض آبی تنهایی خاموش ...
از گذشته می گذشتم و پریدن صبح را از روی بلندی
می دیدم .
چه خوب می گفتی که گذشته دیگر نیست ، گذشت ،
قاصدک پرید ، رفت .

تو راست می گفتی قصه ها زود به خانه می رسند ،
غصه تمام می شود . باید بگذرم ، باید گذشته ها را ،
ساعت ها را ، زمان ، کوچه و حتی آواز قاصدک
خاموش را فراموش کنم و بگذرم .
نمی توانم به ماندنم امید ماندن دهم . نه ...
پای به رفتنم ، بهانه ای سخت باید ...
اما گریزی نیست باید بروم . کنار ثانیه ها می نشینم
و می گذرم . عبور باید کرد اینک از زمان .
شاید فردا روشنی باشد .
"سعید"
همه میگن بی خیالی خوبه . راست هم میگن ولی به
شرطی که بی خیال باشی واقعا !
بی خیالی خوبه وقتی بتونی با تمسک به اون فرار
کنی از واقعیت های تلخ زندگی ات ، از حقیقت های
در جریان دور و برت .
خوبه بتونی فراموش کنی مرگ عزیزانت رو ، یا نشنیده
بگیری روا و ناروای عوام رو .
خوبه گاهی کبک بودن ، تا بتونی به جای دیدنه گریه های
سرما زده مردم ، سر در برف فرو کنی .
گاهی بهتره به جای دیدنه له له محبت ، سرفه های صداقت ،
گریه های رفاقت ، پوسیدگی نجابت کور بشی .
اصلا زندگی هم این طوری شاد تره ...

اما من حس نمی کنم از این قماش باشم . چرا که ترجیح میدم
زندگی ام غرق در غم شود اما فرار نکنم ، کبک نشوم و کور نباشم .
"سعید"
ای کاش تو دنیا که این همه سازمان وجود داره ، سازمان
بهینه سازی مصرف زندگی هم بود .
که اگه بود اعلام می کرد برای تک تک لحظه های سرنوشت
خودتون تلاش کنید .
زندگی کنید ! برای رویاهایی که منتظر حقیقی شدن به دست
شما هستند .
شما فرصتی برای بودن دارید ، پس ساکت نمانید . بگذارید
همه بدانند شما هم هستید و با تمام توانای ها و کاستی ها
شاهکار زندگی خودتانید .
کافی است لحظات گذشته را رها کرده ، برای ثانیه های آینده
زندگی کنید ، چون رویاهایتان آنجاست و فقط یک بار فرصت
زندگی دارید .

زندگی دفتری از خاطره هاست ... یک نفر در دل شب ، یک
نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر
همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ...
ما همه همسفریم .
پ. ن : من همین جا از باور عزیز خواهش می کنم که مدت
زیادی ما رو تنها نگذارند چون جای خالیشون ...
کاش می شد به دنبال پنجره ایی روشن از کنار شب عبور کرد و رودی
شد در رودخانه ی جاری زندگی. کاش می شد هلال ماه را به زمین کشید
و سینه ریزی از نور ساخت. کاش می شد در تنهایی خویش فریادی کشید,
نه برای آزار کسی, بلکه برای بیداری خود از خیالهای انتظار. میدانی؟
قافیه را ضرورتی نیست برای بیان نغمه ها و یا صرفه جویی در دردها.
با توام! نکند دردها ماندنی باشند و خاطرات رفتنی؟
صدایم را می شنوی؟
خسته ام,
از ترسیم کردن آه,
از آهنگ سکوت
گفتنی ها بسیارند و حوصله کم. رویاهای دست نیافتنی بسیارند همچون
دستان خالی. کاش می شد دل را قراری داد, با یافتن ستاره ایی در دل
شب. نکند برای سایه ها زمزمه میکنم و یا انتظارم بر نردبانی ست کج
در تند باد؟ با توام! نکند قرارمان یادت برود؟
صدایم را می شنوی؟
خسته ام,
از بی رمقی آفتاب,
از تقویم در جا زده
در ایستایی ثانیه ها
بی تو بودن چون ستاره ایست بی دنباله و کابوسی بی پایان. بی تو
بودن مثل درخت ست خزان زده و یا شاید هم چون خاکستری سرگردان
در دل باد. نکند در طوفان بادی که کاشته ام سرگردانم؟ با توام! نکند
طوفان درو کنم؟
صدایم را می شنوی؟
خسته ام,
ای کاش می گفتی
خانه ی باد کجاست
با تمام بی حوصلگی به پیش می روم. کاش می توانستم از رویاهایم
پیشی گیرم تا دمی بیاسایم و نفسی تازه کنم. به پایان راه چشم دوخته ام,
گویا کسی منتظر است. کاش می شد پایان کار را از آغاز دانست. نکند
در پایان کار سیر میکنم؟ با توام! نکند ..........................
در انتظار تو
عقربه های ساعت
چرخشی وارونه دارند
مرا یارای انتظارت نیست
ببین!
که چگونه در هرج و مرج عاطفه ها
عشق ها هم به پایان می رسند
با توام!
صدایم را می شنوی؟
خسته ام
پ.ن. خسته ام. شاید تا مدتی ننویسم. تا کی, خود هم نمیدانم. دوست عزیزم
سعید با شما خواهد بود. جا دارد که از تمام دوستان عزیز که افتخار آشنایی با آن
ها را داشته ام تشکر کنم. دلم برای همه شماها تنگ خواهد شد.