برخیز و چهره گشای
که بهار آمده است
برخیز و باغچه را باز نگر
جامه را نو کن و,
گردی بزدای
که شکفته ست گل از باد بهار
بر خیز و,
پای بکوب
و بزن هلهله ایی
تا بمیرد غم دوران
تا رسد,
باز آید بار دگر,
نوبهاران
پ. ن. با امید که فرا رسیدن سال نو, نویدبخش شادی و سرور برای تک تک
شما دوستان عزیز باشد.

"باور"
پ.ن. پیشاپیش رسیدن سال نو را به تمام دوستان تبریک می گویم.
ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب
غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی
کوه نزدیک من است پشت افراها ، سنجد ها
وبیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست ، گلچه ها پیدا نیست
سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب باید باشد
دب اکبر آن است ، دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود
یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بر دارم
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب
یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است
بیاد سهراب
"سعید"
هر چه به این ور و آن ور سرک کشیدم و دنبالش
گشتم خبری ازش نبود .
از هر کسی که فکر کنین سراغش رو گرفتم ، از
زن و مرد ، دختر و پسر اما نبود که نبود !
نه در گفتار و رفتار ، نه در چشم ها و دل ها . مثل
اینکه همه فراموش کرده اند چیزی به نام محبت و
عاطفه هم وجود داره .
انگار نسل امروز آدمی وارث بی مهری هاست . شده ایم
مانند روبات از پیش برنامه ریزی شده ، بدون احساس و
عشق و مهربانی . غرق در زندگی شده ایم . نه مونس و
همدمی ، نه رفاقت محکمی ، نه تکیه گاه و شانه ای که
بشه روش هق هق گریه ای کنی .

دل داریم اما رسم دلداری را نمی دانیم و دل همدیگر رو
می شکنیم . عاشق می شویم اما رسم عاشقی و وفا را به
جا نمی آوریم . رفیق می شویم اما معنی صداقت و راستی
و یکرنگی را فراموش کرده ایم . انسانیم اما رسم آدمیت و
محبت را به جا نمی آوریم .
اگر هم فردا دیدی پدر و پسری بی اعتنا از کنار هم گذشتند و
همدیگه رو نشناختن متعجب نشو . این آینده ای ست که ما در
حال ساختنش هستیم . ای دل غافل ...
"سعید"