تبليغاتX
لحظه های انتظار
با اميد خط ها را خواهم شمرد. "باور"

 

عجیب بود و تمام لحظه ها خاص بود براش و

راجع به اون ها فکرهای خاص می کرد .

کم کم بوی غروب داشت به مشامش می خورد .

نفس عمیقی کشید .

امشب هم باز می دیدش .

اصلا شب رو به خاطر دیدن اون دوست داشت .

بازم می تونست باهاش صحبت کنه و براش از

اتفاقاتی بگه که فقط خودش دیده و لمس کرده

بود .

می تونست از شادی ها و غصه ها و رازهاش

بگه .

چون فقط اون رازدارش بود و بس .

 

 

 

 

اون شب خوشحال بود .

اتفاق خوبی پیش اومده بود و بالاخره ...

بالاخره بعد از کلی تلاش تو دلش جا کرده بود .

منتظر شب بود که براش تعریف کنه لذتی رو که

با تمام وجود احساس کرده .

سرشو کامل به طرف آسمون گرفت و با شعف

نگاش کرد .

اون شب آسمون فقط مال خودش بود و ستاره دنباله دارش .

 

"سعید"

+ ترنم ها و نجواها در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  

 

آرامش را از من نگیر ، من رویای رسیدن به تو

را خواب دیدم .

قصه ی نا نوشته را بازبخوان پی رسیدن .

سکوت مرا ببخش که فریاد بر نتوانم آورد .

آرامش را از من نگیر ، من خود را پی پیوستن به تو

" ای همه ی خود " گم کرده ام .

سکوت را به من ببخش که از درخت سبز شدم و از

آب سیراب .

 

 

 

 

آرامش را از من نگیر ، تا خستگی ام را تاب بیاورم و

امید یابم .

آرامش را از من نگیر، ای تو که در نگاه برگ زرد

آغاز هر شکفتنی .

کاش کوچه ی دلم راهی به سوی تنهایی قدم هایت بود .

آرامش را از من نگیر که گذشتن از تو را نتوانم .

 

"سعید"

+ ترنم ها و نجواها در  سه شنبه بیستم فروردین 1387  

 



بر تن برگ درختا می نویسم

قصه روئیدنی از دل خاک

قصه نو شدنا, شکفتنا

قصه گردگیری خانه امان,

در ایام بهار

تا نگوید اخوان

"عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم"



 

حکایت همی کنند که باوری بود زنده به  فردا. باوری که 

دلتنگ می شود برای بسیار کسان, چه از آشنایان و چه 

از دوستان. گاهی از غربت می نوشت, گاهی از عشق و 

گاهی از درد زمان. فعلا این باشد به یادگار تا فردا,فرداهایی 

نهان در پشت لحظه های انتظار.

 

............

لحظه ها را شمارم
همره پُتک زمان,
سنگینی ثانیه ها
تا رسد وعده موعود
تا رسد لحظه دیدار


 

+ ترنم ها و نجواها در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387