من آن زمان به روشنی خورشید می اندیشم که
افق چشمانت بر نگاه منتظر من تابیده باشد .
من آن زمان دست بر سینه گرم اقاقیا می کشم
که ضمیر خسته من با گرمای دستان نوازشگر
تو آرام گیرد .
دلتنگی من زمانی به تبسم مهر ، به شادمانی گلها
تبدیل می شود که زلال عطر تو در فضای کوچه
پر شود .
من آن زمان به موسیقی عشق ، و به صدای غربت
باران گوش می دهم که گرمای نفس هایت در
لحظه لحظه های من اوج بگیرند .
من آن زمان به آرامش دریا و سپیده صبح می رسم
که به تو رسیده باشم .
"سعید"
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات نا کرده ، اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و
نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون
کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن
بگوییم .
"سعید"


