خوابهایم را با اشک آذین می بندم .
اینجا خانه ی شقایق برای حضور پروانه ها
در شور و اشتیاق نیست .
باورت می شود که هنوز از چشمهایت خجالت
می کشم ؟
جنس مطرود این آسمان بین کدام یک از شبهایت
گم شده که نمی توانم حتی ستاره ات باشم ؟
بگو از کدام ارکیده به تو نگاه کنم که در وادی
احساست برایم اشک بریزی ؟
من از تبار میناهای کبود با گام هایی به نرمی
لبخند تو به سویت گام بر می دارم اما تو ... ؟
امان از حرف های دیگران !

باور نداری ترنم آبی این سکوت روی لب هایم
نشانه ی همین فاصله هاست .
فاصله هایی که دلیل شان آداب و رسوم ماست .
دلیل شان منطق گره خورده به افکار ماست .
دلایلی که گاه خوبند و گاه بد .
و شاید اگر نبودند عاشقت نمی شدم !!!
"سعید"
چقدر هوا دل گیر می شود وقتی خورشید
صمیمیت پشت ابرهای کدورت پنهان می شود
و باد خزان ، کوچه های دوستی را با برگ های
زرد پاییزی خود پر می کند .
حس دل انگیز لحظه لحظه دوستی را در
کدام باران می توان احساس کرد ؟
مگر در این دنیای وانفسا چند نفس می توانیم
بکشیم که آن را در آسمان رنجیدگی حرام می کنیم ؟

چه زیباست که دست خویش را هیچ گاه از روی
شانه های دوستمان بر نداریم و اگر کدورتی هم داریم
روی این شانه ها نادیده بگیریم .
گاهی فرصت برای جبران دوستی نیست ، چون
نفس های زندگی از اختیار ما خارج است .
"سعید"
مرا به بزرگی قلبی ستایش کن که تپیدن
نبض پنهان عشقش به سردی دست هایی
از شماره می افتد که خاموش شدن را
به نفس نفس زدن وا می دارد .
مرا به صداقت وصلی برسان که پشت
هزار غروب به انتظار نشسته اش ، به
خیال رهایی از تنهایی ، از پا افتاده ام
و هنوز تنهایم .

احساسم ، پر از اضطراب تنها ماندن
بود و نفس های بریده شده .
سنگینی فاصله ها بر من آویخته شده بود .
خواستم تصویری از سیمای شکسته ات
بردارم ، رهگذری آمد و تصویری از
سایه ات بر داشت .
تو پشت دشت های روشن خورشید غروب
کردی و در افسانه رنگ ها آرام گرفتی .
تصویرت در تپش قلب ها شکست .
"سعید"