مرا به حال خود بگذار ، می خواهم با یاس هایم
خلوت کنم و عطر صداقتشان را تا عمق وجودم
نفس بکشم .
می خواهم خودم را به روز بسپارم و تا اوج
خورشید پرواز کنم .
بگذار افسونگری مهتاب برای شب نشینان
باشد ، می خواهم خودم را به یقین بسپارم و با
غروب آرزوهایم طلوع کنم .
می دانم که سیاهی شب پشت پنجره اتاقم چادر
زده است ولی این سپیده را غروبی نیست .

مرا پنجره ای است که همیشه رو به سحر باز
می شود ، رو به باغی که همیشه سبز می ماند و
پای سپیدار هایش را ستاره ها می بوسند .
مرا به حال خود بگذار تا اشک گنجشککان روی
دیوار را ببینم و دریابم که چگونه مصیبت زده
خطوطِ کج نطفه بسته در ذهن خواب آلود ما شده اند .
می خواهم کلاغ های تردید را از خانه ام برانم ، می خواهم
پنجره ام را رو به سحر باز کنم ...
مرا به حال خود بگذار .
"سعید"