
می توان, با یاد تو از شب گذشت
پر گرفت, پرواز کرد, از ابر گذشت
می توان, خیمه زد در سایه لبخند تو
گر چه دورم از حضور سبز تو
می توان, سپرد دل را بدست آفتاب
با وجودت غنچه های خنده کاشت
می توان, فریاد شد در کوچه های خاطره,
آهنگی سرود
شیشه تنهایی و غربت شکست,
دگر تنها نبود
آسمان ما پُر از پاکی,
خالی از رنگ و ریاست
چرخ گردون هر طرف گردد,
پشت و پناه ما خداست
چه کنم که دیگر عاشقت نیستم تا عاشق وار
واژه های پر احساسم را به سپیدی کاغذ
بسپارم ، زیرا احساس می کنم که زیبا ترین
باغ ها هم ترکیبی از سبزها و قرمزها هستند .
افسوس که دیگر ستاره ها غزل نمی گویند و
نقاطی نورانی بیش نیستند .
افسوس که سیاهی شب هم دیگر چشمانت را
به یادم نمی آورد و مهتاب خانه من به چهره ات
حسودی نمی کند .

پروانه ها بدون صدای تو نیز می رقصند و یاس ها
هم بدون حضور تو معطرند .
دیگر شعری برای قاصدک ها ندارم و رسم
پیام آوریشان در ذهن من افسانه ای بیش نیست .
ای کاش می توانستم راحت بگویم که دوستت
ندارم . کوله بار احساست را از قلبم بردار و برای
همیشه برو اما دیگر به چشم هایم خیره مشو ،
چون می دانم که می دانی ...
"سعید"

می شکفد ستاره,
در نم چشمان تو
می بردم به رویا,
گرمی دستان تو
قاب کنم رابطه را,
در غم هجران تو
شب,
دوباره روز می شود,
ز برق چشمان تو

روز میلاد بهار کی میرسد؟
برف دلها کی به پایان میرسد؟
اگر بهار می رسید
غصه به پایان می رسید
جوونه سر میزد ز خاک
گلها می شدن سینه چاک
با وزش باد بهار
ابرا میرفتن به کنار
تاریکی را کمرنگ میکرد
آسمونو روشن میکرد
کاشکی بهار می رسید
غصه به پایان می رسید