بارون ...
وای از این گذر دورون
صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت

اما این قلب من
لحظه ای از تو یار نگذشت

برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه باغچه عاشقی نچیدیم !!!
"سعید"
چشمان را خيره بر ساعت دوختم
و تو گويی که زمان
نه آن است که بر صفحه ی ساعت جاريست
چه آهسته و تلخ
پيش راند عقربه را
با گذشتن ثانيه ها
وجودم آب, چون شمع
و تنم در تبی تند
سوز نهان
ز حرارت ميسوخت, تا دم صبح
و باز ساعت
چه آهسته و تلخ
پيش ميبرد عقربه را