چون نسیم
قصه خوان برگ ها شدی
و با غروب چشمانت
رسم چگونه زیستن را
فریاد زدی
...........................................
در دل تاریک شب های یخین
در سرزمین سایه ها
باز هم,
آسمان شهر من, دلتنگ می بارد
اما در آن دورها
آتشی خودنمایی می کند
در خیابان, کوچه ها
باز هم شعله ها برپاست
شعله ها, وای چه غوغا می کند
و من,
می شمارم لحظه ها و روز را
پشت این پنجره ها
حادثه ایی در گذر است

نمی دانم سال چندم بود!
آبی عشق را نشانه رفت
رنگ تیره اندوه
و عجوزه غم
به تماشا نشست
پیچیدنم را,
در چمبره ایی از درد
نکند سنگ شوم؟
*****
نمی دانم سال چندم بود!
لرزه افتاد بر اندام سبزه ها,
از تهاجم باد
و با کوله بار خالی رفت,
کولی باد
نکند سنگ شوم
یا که دلتنگ شوم
زندگی در گذر است