در لحظه اي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش ان هجاي خونين را
تکرارمي کند
سلام
سلام
آيا تو
هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي ؟

زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشه هاي پنجره سر ميخورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون ميکشد
من از کجا ميآيم ؟
من از کجا ميآيم ؟
که اينچنين به بوي شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم......
چه مهربان بودي اي يار ، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ ميگفتي
چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را ميبستي
و چلچراغها را
از ساق هاي سيمي ميچيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق ميبردي
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب
مينشست
و آن ستاره ها مقوايي
به گرد لايتناهي ميچرخيدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند !
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باکرکي بردند؟
نگاه کن که در اينجا
چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است
و به جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست
سکوت چيست ، چيست ، اي يگانه ترين يار ؟
سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته
من از گفتن ميمانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست .
زبان گنجشکان يعني : بهار . برگ . بهار .
زبان گنجشکان يعني : نسيم . عطر . نسيم
زبان گنجشکان در کارخانه ميميرد .
پ.ن : دلم برای همتون یک ذره شده
"سعید"