چشمان را خيره بر ساعت دوختم
و تو گويی که زمان
نه آن است که بر صفحه ی ساعت جاريست
چه آهسته و تلخ
پيش راند عقربه را
با گذشتن ثانيه ها
وجودم آب, چون شمع
و تنم در تبی تند
سوز نهان
ز حرارت ميسوخت, تا دم صبح
و باز ساعت
پيش ميبرد عقربه را
RSS